توی قطار نشستم، از فردا تا جمعه تو یه کنفرانس شرکت میکنم. به جای اینکه ذهنم مشغول کنفرانس باشه مشغولِ جملهای هست که نیما بهم گفته.
یه جمله تو فیسبوک گذاشته بودم راجع به رابطهٔ خاطره با رویا تو زندگی یه زن. تو صحبتم با نیما در موردِ اون جمله و دفاعام از اون جمله مجبور شدم به داستانم با امیر اشاره کنم.نیما جملهای گفت که سه چهار روزِ من رو بد جور کم انرژی و افسرده کرده. جملهٔ برخورنده ای بود. گفت تو ۹۰ درصد پسرها معیارشون واسه دوستی با معیارشون واسه ازدواج فرق داره. اون دقیقا همین جمله رو گفت اما من برداشتی که کردم این بود که تو فقط به درد دوستی میخوری. بعدش جمله اش رو تصحیح کرد اما برای من شنیدن جملهٔ اول کافی بود که تمام این روز هام رو خراب کنه.
از اون موقع دارم به رفتارم فکر میکنم، آیا واقعا اینطوره؟ آیا من لوندی خاصی تو رفتارم دارم؟ آیا این بده؟ آیا من به نظر شیطون میرسم؟ من میدونم که آدم شیطونی نیستم اما شاید تو ظاهر چیز دیگهای نشون میدم.
حرفش اما بدون اونکه متوجه بشه (شایدم آگاهانه بوده) من رو خیلی رنجوند. و من وقتی میرنجم دوست دارم برم تو قفس تنهاییم و وقتی میرم تو قفسِ تنهاییم نمیخوام کسی با هم تماس بگیره، دو سه روز با نیما حرف نزدم با مامان بابام حرف نزدم یعنی زنگ زدن گفتم کار دارم و یک دقیقه ای قطع کردم.