من چه جوریم؟

توی قطار نشستم، از فردا تا جمعه تو یه کنفرانس شرکت می‌کنم. به جای اینکه ذهنم مشغول کنفرانس باشه مشغولِ جمله‌ای هست که نیما بهم گفته.

یه جمله تو فیسبوک گذاشته بودم راجع به رابطهٔ خاطره با رویا تو زندگی‌ یه زن. تو صحبتم با نیما در موردِ اون جمله و دفاع‌ام از اون جمله مجبور شدم به داستانم با امیر اشاره کنم.نیما جمله‌ای گفت که سه چهار روزِ من رو بد جور کم انرژی و افسرده کرده. جملهٔ برخورنده ای بود. گفت تو ۹۰ درصد پسر‌ها معیارشون واسه دوستی‌ با معیارشون واسه ازدواج فرق داره. اون دقیقا همین جمله رو گفت اما من برداشتی که کردم این بود که تو فقط به درد دوستی‌ می‌خوری. بعدش جمله اش رو تصحیح کرد اما برای من شنیدن جملهٔ اول کافی‌ بود که تمام این روز هام رو خراب کنه.

از اون موقع دارم به رفتارم فکر می‌کنم، آیا واقعا اینطوره؟ آیا من لوندی خاصی‌ تو رفتارم دارم؟ آیا این بده؟ آیا من به نظر شیطون می‌رسم؟ من میدونم که آدم شیطونی نیستم اما شاید تو ظاهر چیز دیگه‌ای نشون میدم.

حرفش اما بدون اونکه متوجه بشه (شایدم آگاهانه بوده) من رو خیلی‌ رنجوند. و من وقتی‌ میرنجم دوست دارم برم تو قفس تنهاییم و وقتی‌ میرم تو قفسِ تنهاییم نمی‌خوام کسی‌ با هم تماس بگیره، دو سه روز با نیما حرف نزدم با مامان بابام حرف نزدم یعنی‌ زنگ زدن گفتم کار دارم و یک دقیقه ای قطع کردم.

سروش

داشتم فکر می‌کردم چرا من هیچ دوستی‌ از جنس مذکر ندارم که با هم تنها دوست باشیم. مثلا بتونیم با هم بریم سینما، بتونیم با هم دردِ دل‌ کنیم، بریم گردش، کاری باشه واسه هم انجام بدیم، اما همش همین باشه، مثل دوست‌های دختری که دارم. همه دوستی‌‌ها و آشنایی‌‌ها حتا اگه با این چیزا هم شروع بشه، اما هدف یه چیز دیگه است. حتا اگه هدف گفت نشه، هم من میفهمم اینو هم طرف. یعنی‌ تا یه جایی می‌شه اینجوری ادامه داد وگرنه دو راه بیشتر نداری یا اینکه تمومش کنی‌ و سر و سنگین بشی‌ یا اینکه فاز رابطه رو عوض کنی‌. مثلا همین سروش به عنوان نمونه آخرش. خوب مثلا با هم مینشستیم در مورد فیلم‌های که دیده بودیم با هم حرف میزدیم نظراتمون رو می‌گفتیم. ایراد میگرفتیم از فیلم. بعد گاهی میشستیم بحثهای فلسفی‌ میکردیم از وجودِ خدا تا نحوه زندگی‌ شخصی‌. گاهی از شعر گاهی از عکاسی. شاهنامه خوانی هم داشتیم همیشه بعد از ظهرای جمعه. از اول شاهنامه شروع کردیم و تا آخر داستان ضحاک رو خوندیم. هر بیت رو که میخوندیم کلی‌ بحث و تفسیر میکردیم که یعنی‌ چی‌ و از این بحثهای روانشناسانه و نقادانه.  کم کم گذشت تا تو خیلی‌ خوبی‌‌ها و چقدر آرامش بخشی‌ها و دلم برات تنگ می‌شه‌ها و دوست دارم‌ها شروع شد. به جرات می‌تونم بگم همش رو بی‌ پاسخ گذشتم. یعنی‌ هر چی‌ گفت یا گفتم مرسی‌ یا لبخند زدم یا هیچی‌ نگفتم.تا اینکه این آخری پیشنهاد داد که با هم هم‌خونه بشیم البته تو یه خونهٔ‌ دو خوابه. من هم خیلی‌ راحت گفتم نه همین سیستمی‌ که دارم رو بیشتر دوست دارم و ترجیح میدم.

واقعا چرا نمیشه دوستی‌ رو در حد دوستی‌ فارغ از جنسیت ادامه داد. من دلم این مدل دوستی‌ هارو می‌خواد که نه وابستگی بیاره نه دلبستگی، نه چرا گفتن‌های تو یه رابطه، نه توقع، و نه هیچ چیز دیگه..

ته دیگ

گفت: تا حالا ته دیگ به این خوبی‌ دیده بودی؟

میگم: نه اصلا!

- بذارم برات؟

-مرسی‌ آره

-من ته دیگ خیلی‌ دوست دارم. شنیدی که میگن پسری که ته دیگ خیلی‌ دوست داره شب عروسیش بارون میاد.

-آره پس عروسیتو یه فصلی بگیر که خیلی‌ بارون نیاد تو هم که بچه شمالی مردم بیچاره‌را آواره میکنی‌

.

.

.

گفت: چند تیک ته دیگ مونده، بذارم برات؟

- آره مرسی‌ واسه خودتم بذار.

(همش رو واسه من گذشت)

چند تا تیکشو تو ظرفش گذشتم گفتم اینا واسه تو که خیلی‌ دوست داری

گفت: چرا همشو میدی به من؟ می‌خوای شب عروسیت بارون بیاد؟

گفتم: شب عروسی من نه شب عروسی تو

آلبالو در مدتی که گذشت

تو این چند روز خیلی‌ کارا کردم اما اصلا حوصلشو ندارم بنویسم. دلم می‌خواست در مورد مامانم هم بنویسم. بنویسم که چقدر خوبن، و اینکه من چقدر دوسشون دارم. اما حالش و ندارم. واسه همین اشاره می‌کنم. شاید یهو وسط اشاره کردن حال پیدا کردم کامل توضیح دادم. یعنی‌ اینقدر الان وضعم وخیمه

بعد از مدت‌ها رفتم و تخت با تشک مورد علاقم رو خریدم. یعنی‌ آخر کار خودم رو کردم و یه عالمه پول دادم و یه تشک با تخت خریدم عالی‌. خوشکل شیک اتاقم کلی‌ ناز شده. خریدن تمام این چیز‌ها خودش یه دنیا ماجرا‌ داشت. اما این وسط چند تا آدم خاور میانه نازنین خیلی‌ بهم کمک کردن تا تونستم این کارارو بکنم.

کلی‌ هم درد سر کشیدم تا بتونم دوباره مدارک رو جمع کنم واسه اپلای‌ کردن مجدد واسه پی‌ آر.

با نیما هم همچنان دل‌ میدهیم و قلوه میگیریم، و عزیزم جونم گویان مخ هم رو می‌زنیم، و هیچ فکر نمی‌کنیم که اینقدر شیطنت می‌کنیم خدایی نکرده قرار روزی همو ببینیم، بعد دو تا آدم که از دور قربون هم می‌رن و واسه هم فدا میشن روز اول حتا ممکن هم رو نشناسن.

آهان از همه مهمتر، موهام رو بالاخره رنگ کردم و به یک مو هویجی زشت مبدل گشتم و حتا یدونه از موهای سفیدم هم رنگ نگرفت. تا من باشم نرم دیگه از این کار‌ها کنم.

دونده کوهستان

مسئول برنامه گفت که این دفعه برنامهٔ سبکی داریم. مسیر هم کاملا همواره. کل دویدن ۳ کیلومتر. همه هیکلا ورزیده. هوا هم عالی‌. قشنگ یاد جنگلی‌ کلاردشت و ماسال افتاده بودم. شروع کردیم به دویدن. من و سروش هم وسط ۵۰ ۶۰ تا کانادایی شروع به دویدن کردیم. همون مسیر اول که قرار بود فلت باشه، یه ۴۰ ۵۰ درجه‌ای شیب داشت، تازه هم بارون اومده بود همه جا گلی بود. نمیدونم چقدر رفتم که دیگه نفسم بالا نمیومد. کلی‌هم از بقیه عقب تر بودم. سروش برگشت که من جا نمونم. سرم گیج میرفت داشتم میخوردم زمین. فکر کنم همش یه ۵۰۰ مترم نرفته بودم. خلاصه‌اش اینکه سروش بیچاره‌را هم از دویدن انداختم و مشغول قدم زدن در جنگل شدیم. و اینکه من و چه به کارهای کانادایی کردن. همون قورمه سبزیمونو بخوریم بگیم به به.

لازم به تذکر هست که آقای مسول که فرموده بودند مسیر ۳ کیلومتر گویا قسمت دویدنشو میگفتن. نگو کل مسیر ۸ کیلومتر بوده. خوب شد همون اول ولشون کردما. جدا اگه باهاشون رفته بودم سکتهٔ قلبی کرده بودم. اینو مطمئنم

روزانه 8

دلم می‌خواد امشب برم آبجو بخرم با یه بسته سیگار برم پشت ساختمون رو سیمان‌ها بشینم سیگار بکشم، آبجو بخورم و گریه کنم. اما من فقط گریه می‌کنم.

امیر ازدواج کرد.

با دختری که مامانش معرفی‌ کرده بود

آدمها

نیما رفته ایران شاید برای دو ماه، رفته تا گواهی عدم سؤ پیشینه بگیره واسه سفارت کانادا، رفته تا حضوری این کارو بکنه که پروسهٔ اومدن به کانادا ش سریع تر پیش بره. من دلم اما براش تنگ شده. من حتا این آدم رو ندیدم، ازش چند تا عکس و صدایی که پای تلفن شنیدم و البته چت‌های طولانی‌ هر روز که به قول نیما همهٔ روز رو کنار هم بودیم تو این فاصله کوتاهی‌ که با هم آشنا شدیم. ماجرای خوش اومدن و یا نیومدن از یه آدم اینقدر مسئله پیچیده‌ای هست که فکر نکنم بتونم زمانی‌ اون رو کد گشایی کنم. مثل همون بار اولی‌ که امیر بهم تو فیسبوک پیام داد و وقتی‌ که توی رستوران دیدمش مطمئن بودم که می‌تونم عاشقش بشم. مثل زمانی‌ که یه شب با سامان که همکلاسی دوران لیسانسم بود ساعت‌ها چت کردم و اون درددل میکرد به صورت عجیبی‌ باهاش حس نزدیکی‌ داشتم و وقتی‌ بعد یکی‌ دو سال سر یه چهارراه روبروی مجتمع پردیس کیش دیدمش، بازم حس کردم که این آدم رو میشناسم، دو روزِ بعد من و دوستم رو دعوت کرد به ناهار و جزیره گردی، و بعد دو هفته اس‌ام‌اس هاش و بعد تلفن هاش شروع شد. بعدا بهم گفت که تمام اون دو روز و بعد دو هفته رو فکر میکرده، به من. امیر رو سرِ یه کلاس دیدم، کتم رو روی کلاهش گذاشته بودم و آخر کلاد ازم خواست که کلاهش رو بهش بدم، ازم پرسید چی‌ می‌خونم و کی‌ اومدم، بعدا بهم گفت که اون روز وقتی‌ از کلاس بیرون رفتن به دوستش گفت بود من این دختر رو می‌خوام، و بعد ۱۰ ماه یه روز من رو تو فیسبوک اد کرد و یک هفتهٔ بعدش هم رو توی یه رستوران دیدیم. من یادم هست که هفتهٔ بعد از اون کلاس تو یکی‌ از کلاسای دیگه ناخوداگاه دنبالش میگشتم اما ندیدمش تا ۱۰ ماه بعدش.

بعضی از آدم‌ها از یه جنسی‌ هستند که سریع باهاشون احساس راحتی‌ میکنی‌. جنس این آدم‌ها ممکن به هم شبیه نباشند، مثل جنس سامان و امیر، که به هم شباهتی نداشت، سامان akon گوش میداد و امیر بتهون، سامان عاشق رانندگی و ماشین بود و امیر گواهی‌نامه نداشت. سامان انتظار داشت که کارهاشو انجام بدی و امیر همهٔ کارهاتو انجام میداد، …. اما من به هر دوی اونها احساسِ نزدیکی‌ داشتم، اون دو تا ادامهٔ هم بودند برای من، تا اونجا که بعضی از خاطراتم با سامان تو ذهنِ من با امیر نقش بسته، فقط زمانی‌ متوجه میشدم که دارم اشتباه می‌کنم که به خودم میودم و می دیدم که من اصلا امیر رو توی ایران نمیشناختم. نیما هم از اون جنس آدم هست، ازاونا که حس خوبی‌ دارم بهشون. نیما هم نه از جنسِ سامان هست نه از جنس امیر، آهنگ‌ ای جونم سامی بیگی برام میفرسته و عاشق رقص.

هر کسی‌ هم نحو خاصی‌ از رفتارِ من رو آشکار کردن. من نمی‌تونستم با سامان با شیطنت حرف بزنم، چون اصلا نمی‌فهمید که شیطنته یا ناز بیام چون باز هم نمی‌فهمید، بهش برمیخورد، فکر میکرد بهش نه گفتم، با امیر هم نمی‌تونستم، چون سکوت میکرد، یا میگفت اینجوری نکن بده، یا میگفت تو که اینجوری نبودی. با نیما می‌تونم، هم خوب می‌فهمه هم خوب جواب میده و این بازی رو میتونیم ادامه بدیم. و من عاشق شیطنت کردنم

روزانه 6

فکر کنم باید تقریبا۵ یا ۶ ماه دیگه منتظر باشید تا من بیام و بنویسم، از اول نباید این کارو می‌کردم و اشتباه کردم حقمه، از اولش معلوم بود که همچین آدمیه و از این حرف ها. با همه این حرف‌ها دلم بد جور به سمتش میره، نمی‌خوام هم جلوشو بگیرم. فکر کنم از آرامش بدم میاد

روزانه 5

شیار کنار دماغم درد می‌کنه، اینقدر که قرص خوردم که خوب شه، نشد. میدونم چرا. از بس نیما من رو میخنداند. هنوز یه هفته نیست که باهاش آشنا شدم. به صورت اتفاقی‌. اصلا اینجا نیست. تو یکی‌ از کشور‌های اروپایی دانشجو هست. واسه فرصت قرارِ بیاد اینجا.

هنوز به مهدی نگفتم. دیروز می‌خواستم بگم بهش. با یه دسته گٔل لاله غافلگیرم کرد. نگفتم بهش.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.